ايمان و کفر
اصطلاحِ کفر و کافر از واژگانِ پرکاربردِ وهابيان است. اينان هر گاه عقايد مسلماني را قبول نداشته باشند، به کفر و زندقه و ارتداد نسبت داده و او را نه تنها از اسلام خارج ميکنند، بلکه از مشرکان جاهليت نيز بدتر ميدانند. اين عمل باعث اختلاف و تشتّت فراواني بين مسلمانان شده و سبب درگيري و قتل و غارت بين آنان گرديده است، از اين رو جا دارد که واژه کفر و ضد آن؛ يعني ايمان را به خوبي ريشهيابي کنيم.
ايمان در لغت و اصطلاح
خليل بن احمد ميگويد: ايمان؛ يعني تصديق نمودن و مؤمن؛ يعني تصديقکننده. و اصل آن از ماده «أمن» ضدّ خوف است.از کلمات ابن منظور در «لسان العرب» استفاده ميشود که ايمان دو استعمال دارد: يکي ضدّ کفر، و ديگري تصديق، ضدّ تکذيب.
و در اصطلاح: ايمان به معناي تصديق قلبي است با اقرار به زبان، لذا عمل جزء آن نيست، بلکه شرط کمال ايمان است.
اين معنا مؤيّد مرجئه - که قائل هستند عمل اهميتي ندارد - نيست، بلکه هدف از اين تعريف آن است که بگويد: آنچه انسان را از کفر به ايمان متحوّل کرده و حکم به احترام جان و مالش ميدهد تصديق قلبي است، در صورتي که با اقرار به زبان در صورت امکان مقرون گردد. امّا آنچه که انسان را از جهنم نجات ميدهد تصديق توأم با عمل است. و شاهد اين مطلب که عمل جزء ايمان نيست، آيات و روايات است:
1 - خداوند متعال عمل صالح را عطف بر ايمان کرده است، آنجا که ميفرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ)؛ «همانا کساني که ايمان آورده و عمل صالح بهجاي آوردهاند.» و ميدانيم که مقتضاي عطف، مغايرت بين معطوف و معطوف عليه است. و اگر عمل داخل در ايمان باشد در اينجا تکرار لازم ميآيد.
2 - هم چنين ميفرمايد: (وَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ)؛ «و هر کس که عمل صالح انجام دهد؛ در حالي که مؤمن است.» که از اين آيه نيز مغايرت بين عمل و ايمان در مفهوم استفاده ميشود.
3 - و نيز خداوند متعال ميفرمايد: (وَإِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَي اْلأُخْري فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتّي تَفِيءَ إِلي أَمْرِ اللَّهِ)؛ «و اگر دو طائفه از اهل ايمان به قتال و دشمني برخيزند، شما مؤمنان در ميان آنان، صلح برقرار کنيد، و اگر يک قوم بر ديگري ظلم کرد با آن طايفه ظالم قتال کنيد، تا به فرمان خدا بازآيد.» مشاهده مينماييم که در اين آيه خداوند مؤمن را بر گروه معصيتکار و ظالم اطلاق کرده است.
4 - و در آيه ديگري ميفرمايد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِينَ)؛ «اي مؤمنين! تقوا پيشه کرده و همراه با صادقين باشيد.» در اين آيه خداوند مؤمنين را به تقواي الهي؛ يعني انجام واجبات و ترک محرمات امر نموده است.
5 - از برخي آيات نيز استفاده ميشود که محلّ ايمان قلب است. خداوند ميفرمايد: (أُولئِکَ کَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اْلإِيمانَ)؛ «آنان کساني هستند که خدا بر دلهايشان نور ايمان نگاشته است.» در جايي ديگر ميفرمايد: (وَلَمّا يَدْخُلِ اْلإِيمانُ فِي قُلُوبِکُمْ)؛ «و هنوز ايمان در دلهايتان داخل نشده است.»
6 - بخاري به سند خود از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل کرده که در روز خيبر فرمود: «به طور حتم پرچم را به دست کسي ميسپارم که او خدا و رسول را دوست دارد و خداوند به دست او فتح و پيروزي قرار خواهد داد. عمر بن خطّاب گفت: هيچ زمان به مانند آن وقت امارت را دوست نداشتم. انتظار ميکشيدم که پيامبرصلي الله عليه وآله مرا صدا زند. رسول خداصلي الله عليه وآله علي بن ابي طالبعليه السلام را خواست، آنگاه پرچم را به او داد و فرمود: پيش برو و به چيزي توجّه نکن تا اينکه خداوند به دست تو فتح و پيروزي حاصل کند. عليعليه السلام مقداري حرکت کرد، سپس متوقف شد و صدا زد: اي رسول خداصلي الله عليه وآله! تا کجا با آنان بجنگم؟ پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: با آنان قتال کن تا شهادت به وحدانيت خدا و نبوت من دهند. و اگر اينچنين کردند خون و اموالشان محفوظ خواهد بود». .
7 - شيخ صدوقرحمه الله به سند صحيح از امام صادقعليه السلام نقل ميکند که فرمود: «شهادت به وحدانيت خدا و نبوت پيامبرصلي الله عليه وآله و اقرار به طاعت و معرفت امام، کمتر چيزي است که انسان را به ايمان ميرساند».
اموري که ايمان به آنها واجب است
همانگونه که در معناي اصطلاحي ايمان اشاره شد: تصديق به قلب با اقرار به زبان، دو رکن اساسي ايمان است. حال ببينيم که متعلَّق ايمان چيست؟ و به چه اموري بايد تصديق قلبي داشته باشيم؟
تصديق قلبي بر دو گونه است: يکي اينکه اجمالاً آنچه را که پيامبر اسلامصلي الله عليه وآله به آن خبر داده، تصديق نماييم. و مورد ديگر اموري است که بايد به تفصيل تصديق کنيم؛ از قبيل:
1 - وجود خداوند متعال و توحيد او و اينکه او مثل و همتايي ندارد.
2 - توحيد در خالقيّت و اينکه براي عالم خالقي به جز او نيست.
3 - توحيد در ربوبيّت و تدبير و اينکه براي عالم مدبّري بالاستقلال، جز او نيست.
4 - توحيد در عبادت و اينکه معبودي غير از او نيست.
5 - نبوت پيامبر اسلامصلي الله عليه وآله.
6 - معاد و روز جزا.
کفر در لغت و اصطلاح
«کفر» در لغت به معناي ستر و پوشاندن است. و کشاورز را نيز کافر ميگويند؛ زيرا دانه را در خاک پنهان ميسازد. خداوند متعال ميفرمايد: (کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْکُفّارَ نَباتُهُ)؛ «در مثل مانند باراني است که رويش آن، برزگر را به تعجب واميدارد.»
و در اصطلاح: کفر به معناي ايمان نياوردن به چيزي است که از شأنش ايمان آوردن به آن است؛ مثل عدم ايمان به خدا و توحيد و نبوت پيامبر اسلامصلي الله عليه وآله و روز قيامت.
قاضي ايجي ميگويد: «کفر خلاف ايمان است و آن نزد ما عبارت است از تصديق نکردن پيامبرصلي الله عليه وآله در برخي از اموري که علم حاصل شده که از جانب پيامبرصلي الله عليه وآله رسيده است».
ابن ميثم بحراني ميگويد: «کفر عبارت است از انکار صدق پيامبرصلي الله عليه وآله و انکار چيزي که علم داريم از جانب پيامبرصلي الله عليه وآله رسيده است».
فاضل مقداد نيز ميگويد: «کفر در اصطلاح عبارت است از انکار چيزي که علم ضروري حاصل شده که از جانب پيامبرصلي الله عليه وآله است».
سيد يزديرحمه الله به اموري که رسول خداصلي الله عليه وآله به آن خبر داده اشاره کرده، ميفرمايد: «کافر کسي است که منکر الوهيت يا توحيد يا رسالت يا يکي از ضروريات دين شود، با توجّه به اينکه ضروري است، به طوري که انکارش به انکار رسالت منجر شود».
اقسام کفر
متکلمان و صاحبان معاجم براي کفر اقسامي را ذکر کرده اند:
1 ـ کفر انکار: يعني کسي به قلب و زبانش به خدا و رسول کافر شود.
2 ـ کفر جحود: يعني کسي به قلبش به خدا و رسول ايمان داشته باشد و آن دو را تصديق کند، ولي به زبان آن را اقرار نکند، بلکه انکار نمايد. همان گونه که خداوند متعال مي فرمايد: " وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ "؛ با آن که پيش نفس خود به يقين مي دانستند ـ باز از کبر و نخوت و ستمگري ـ انکار آن کردند.
3 ـ کفر عناد: اين که به قلب بشناسد، و به زبان اقرار کند، ولي از روي عناد و حسد به آن متديّن نشود.
4 ـ کفر نفاق: اين که به زبان اقرار کند، ولي به قلب معتقد نباشد، همانند منافق.
اجتناب از گزافه گويي در تکفير
بسياري از مردم در فهم حقيقت عوامل و اسبابي که انسان را از دايره اسلام خارج ميکند و موجب ميشود که متصف به کفر گردد، به اشتباه و بيراهه رفتهاند و لذا بيجهت افرادي را متهم به کفر مينمايند. آنان به حدي در اين امر افراط دارند که در نتيجه قضاوتشان به جز اندکي از مسلمين، کسي براسلام باقي نميماند، که مصداق بارز آنان در اين عصر و زمان وهابيان ميباشند. آنان گرچه به انگيزه امر به معروف و نهي از منکر چنين نسبتي را به مسلمانان ميدهند ولي بايد بدانند که در اداي اين فريضه، ملاحظه حکمت و موعظه حسنه ضرورت دارد؛ همان گونه که خداوند متعال ميفرمايد: (ادْعُ إِلَي سَبِيلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجدِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ)؛ «با حکمت و اندرز نيکو به راه پرودرگارت دعوت نما و با آنها به روشي که نيکوتر است استدلال و مناظره کن.»ميدانيم که اين طريق و روش در برخورد، به پذيرش طرف مقابل نزديکتر است. لذا اگر کسي مسلماني را که نماز ميخواند و فرايض ديني را به جاي ميآورد و از محارم الهي اجتناب ميکند، به اموري که نزد او بر حقّ است دعوت کند در حالي که طرف مقابل برخلاف عقيده اوست، در صورت نپذيرفتن نبايد او را متهم به کفر و شرک نمايد؛ زيرا از قديم الأيام آراي علما و مردم مختلف بوده و هنگام دعوت، بعضاً عقايد يکديگر را نميپذيرفتند، لذا نميتوان به مجرد نپذيرفتن عقايدي را که نزد من برحقّ است، يک مسلمان را به کفر و زندقه متهم کرد.
علامه امام سيّد احمد مشهور الحداد ميگويد: «وقد انعقد الإجماع علي منع تکفير أحد من أهل القبلة إلّا بما فيه نفي الصانع القادر جلّ و علا أو شرک جليّ لايحتمل التأويل أو إنکار النبوة أو إنکار ما علم من الدين بالضرورة أو إنکار متواتر أو مجمع عليه ضرورة من الدين»؛ «به طور حتم اجماع منعقد شده بر اينکه هيچ يک از اهل قبله را نميتوان تکفير کرد مگر در عقيدهاي که منجر به نفي خداوند قادر جلّ و علا شده يا در آن شرک آشکاري باشد که احتمال تأويل در آن نباشد. يا انکار نبوّت بوده يا چيزي از ضروريات دين انکار گردد، يا خبر متواتر يا امري که اجماع بر ضروري بودن آن است انکار شود.»
در غير اين موارد حکم به کفر مسلمان امر خطيري است. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «إذا قال الرجل لأخيه يا کافر فقد بآء بها أحدهما»؛ «هرگاه شخصي به برادر دينياش بگويد اي کافر، يکي از آن دو به کفر بازگشته است.» يعني اگر آن شخص واقعاً کافر بود که هيچ وگرنه خود شخصي که اين نسبت را داده به کفر سزاوارتر است.
تکفير مسلمانان از ديدگاه روايات
در روايات؛ از تکفير مسلماني که اقرار به شهادتين نموده، نهي فراوان شده؛ خصوصاً کساني که اهل عمل به فرايض ديني نيز هستند. اينک به برخي از اين روايات اشاره مينماييم:
1 - پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: اسلام بر چند خصلت بنا شده است: شهادت به وحدانيت خداوند، رسالت پيامبرصلي الله عليه وآله، اقرار به آنچه از جانب خدا رسيده و جهاد.... پس مسلمانان را به جهت گناه تکفير نکنيد، و عليه آنان شهادت به شرک ندهيد.
2 - و نيز فرمود: «اهلِ ملّتِ خود را تکفير نکنيد، اگرچه گناه کبيره انجام ميدهند».
3 - هر مسلماني که مسلمان ديگر را تکفير کند، اگر واقعاً کافر باشد اشکالي ندارد، و الّا خودش کافر ميشود.
4 - همچنين فرمود: «به جهت گناه، اهل لااله الّا اللَّه را تکفير نکنيد؛ زيرا کسي که چنين کند، خودش به کفر نزديکتر است».
فرق بين اسلام و ايمان
اسلام در لغت از ماده «سلم» به معناي سلامت است؛ زيرا به سلامت منتهي ميشود. يا از تسليم است؛ چون نسبت به دستورهاي الهي تسليم است. اسلام به معناي مصطلح آن در قرآن و روايات، همان معناي لغوي است. و غالب استعمال اسلام در مقابل شرک است. خداوند متعال ميفرمايد: (قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِينَ)؛ «بگو اي رسول! من مأمورم اوّل کسي باشم که تسليم حکم خداست و [خداوند به من دستور داده که] از مشرکان نباش.» و نيز ميفرمايد: (مَا کَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيّاً وَلَا نَصْرَانِيّاً وَلکِنْ کَانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَمَا کَانَ مِنْ الْمُشْرِکِينَ)؛ «ابراهيم به آيين يهود و نصارا نبود و لکن به دين حنيف توحيد و اسلام بود و هرگز از آنان که به خدا شرک آرند نبود.»
و غالب استعمال ايمان در مقابل کفر است. خداوند متعال ميفرمايد: (وَمَنْ يَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإِيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ)؛ «و هر کس ايمان را به کفر مبدّل سازد بيشک راه راست را گم کرده است.» و نيز ميفرمايد: (هُمْ لِلْکُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِيمانِ)؛ «آنان در آن روز به کفر نزديکترند تا به ايمان.»
اين به حسب معناي لغوي اسلام است، ولي در قرآن کريم اسلام بر وجوه مختلفي استعمال شده است:
اسلام در مقابل ايمان
تسليم زباني و تصديق قلبي
تسليم، وراي تصديق قلبي
ميزان در توحيد و شرک
وهابيان با ديدگاه خاصي که در ميزان شرک و توحيد دارند، بسياري از اعمال مسلمين؛ از قبيل تبرّک، استعانت از ارواح اولياي الهي و... را شرک ميدانند، و عاملان به آن را مشرک ميخوانند، و به تبع آن، خون و اموالشان را حلال ميشمرند. آنان تا آنجا پيش ميروند که ذبيحه آنان را حرام ميدانند. ولي در مقابل، مسلمانان عالم با مباني خاصي که از راه عقل و قرآن و روايات معتبر کسب کردهاند اين مصاديق و اعمال را نه تنها شرک ندانسته، بلکه مستحب و در راستاي توحيد ميدانند. در اينجا به بررسي موضوع فوق ميپردازيم:
فتاواي وهابيان در مصاديق شرک
1 - شيخ عبدالعزيز بن باز، مفتي وهابيان در عصر خود ميگويد: «دعا از مصاديق عبادت است، و هر کس در هر بقعهاي از بقعههاي زمين بگويد: يا رسول اللَّه، يا نبي اللَّه، يا محمّد به فرياد من برس، مرا درياب، مرا ياري کن، مرا شفا بده، امّتت را ياري کن، بيماران را شفا بده، گمراهان را هدايت فرما، يا امثال اينها، با گفتن اين جملهها براي خدا شريک در عبادت قرار داده و در حقيقت پيامبرصلي الله عليه وآله را عبادت نموده است...».
2 - همو در جاي ديگر ميگويد: «بي شک کساني که به پيامبرصلي الله عليه وآله يا غير او از اوليا و انبيا و ملائکه يا جن، پناه ميبرند، معتقدند که آنان دعايشان را شنيده و حاجاتشان را بر آورده ميکنند، اين اعتقادها انواعي از «شرک اکبر» است؛ زيرا علم غيب را غير از خدا کسي ديگر نميداند. دليل ديگر اين که تصرفات و اعمال اموات در دنيا با مرگ منقطع شده است - خواه پيامبر باشند يا غير پيامبر - و ملائکه و جن نيز از ما غايب و به شئون خود مشغولند»..
3 - همو ميگويد: «آنچه در کنار قبور از انواع شرک انجام ميگيرد، قابل توجّه است؛ از جمله صدا زدن صاحبان قبر، استغاثه به آنان، طلب شفاي مريض، طلب نصرت بر اعدا و امثال اينها، همه از انواع شرک اکبر است که اهل جاهليّت به آن عمل ميکردند».
4 - وي در جاي ديگر ميگويد: «ذبح براي غير خدا منکري عظيم و شرک اکبر است؛ خواه براي پيامبر باشد يا وليّ يا ستاره يا بت يا غير اينها...».
5 - همو ميگويد: «در نماز اقتدا به مشرکان جايز نيست، که از جمله آنان کسانياند که به غير خدا استغاثه ميکنند و از او مدد ميخواهند؛ زيرا استغاثه به غير خدا؛ از اموات و بتها و جنّ و غير اينها از انواع شرک به خداست...».
6 - وي در جايي ديگر ميگويد: «قسم به کعبه يا غير کعبه از مخلوقات جايز نيست».
7 - او ميگويد: «صدا زدن مرده و استغاثه به او و طلب مدد از وي، همگي از مصاديق شرک اکبر است، آنان همانند عبادت کنندگان بتها در زمان پيامبرصلي الله عليه وآله از قبيل: لات، عزّي و مناتند...».
گويا وهابيان تنها خود را اهل توحيد خالص ميدانند و معتقدند: بقيه - که اکثريّت مسلمانان را تشکيل ميدهند - مشرکانياند که خون، ذرّيه و اموالشان احترام ندارد، و خانههايشان نيز خانه جنگ و شرک است....
عمر عبدالسلام نويسنده سنّي مذهب ميگويد: «در سفري که در جواني به مکه مکرّمه براي اداي فريضه حجّ به سال 1395ه.ق داشتم، در مدينه منوره کنار قبر پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله با صحنه بسيار عجيبي روبهرو شدم. ديدم که وهابيان با انواع اهانتها با مسلمين برخورد ميکنند و مسلمانان را که ميهمانان خدا و رسولند با انواع فحش و دشنام از کنار قبر رسول خداصلي الله عليه وآله دور ميسازند. هر گاه زائر قصد اظهار محبّت به حضرت و نزديک شدن به ضريح رسول خداصلي الله عليه وآله و بوسيدن آن را داشت، او را با جمله «ابتعدوا ايّها المشرکون» از ضريح دور ميساختند. از اين کردار بسيار ناراحت شدم، و بعد از مراجعه به تاريخ ديدم که اين اعمال نشأت گرفته از افکار بزرگان وهابيان از قبيل ابن تيميه و ديگران است...».
وهابيان با اين نوع برخورد چه هدفي را دنبال ميکنند؟ با دقت در رفتار آنان پي ميبريم که آنان در ظاهر يک اصل مهمّي را دنبال ميکنند که همان گسترش توحيد و مقابله با انواع شرک و بتپرستي است، ولي واقع امر و پشت قضيه حکايت از امر ديگري دارد. واقع امر آن است که آنها خواسته يا ناخواسته هدفي را دنبال ميکنند که استعمار، خواهان آن است که همان تفرقه بين مسلمين و ايجاد فتنهها و جنگها بين آنان است تا در اين ميان، دشمن سوء استفاده کرده، به مطامع شوم خود برسد. گروهي از محققين در تاريخ وهابيت اين هدف مخفي را به اثبات رسانده و تصريح نمودهاند که اصل اين مذهب و تأسيس آن در جزيرة العرب به امر مستقيم وزارت مستعمرات انگلستان بوده است؛ زيرا بهترين مذهبي که ميتواند مطامع پليد آنان را تأمين نمايد، اين مذهب با همين نوع افکار، آن هم در جزيرة العرب است.
مراحل توحيد
توحيد در لغت يعني: چيزي را يکتا و منحصر به فرد دانستن. و هنگامي که بر خداوند اطلاق ميگردد، به معناي اعتقاد به وحدانيت و يکي بودن اوست.
در کتابهاي اعتقادي براي توحيد مراحلي ذکر شده است:
1 - توحيد در الوهيت؛
2 - توحيد در خالقيت؛
3 - توحيد در ربوبيت؛
4 - توحيد در عبادت.
توحيد در الوهيت
يعني تنها موجود مستحقّ عبادت که داراي همه صفات کمال و جمال بالاستقلال بوده، خداوند متعال است.
خداوند متعال ميفرمايد: (وَإِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ)؛ «و خداي شما خداي يکتاست.»
همچنين ميفرمايد: (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ)؛ «بگو او خداي يگانه است.»و نيز ميفرمايد: (وَما کانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ)؛ «و هرگز با او خداي ديگري نيست.»در جاي ديگر ميفرمايد: (وَلا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ)؛ «هرگز با خداوند، خداي ديگري [شريک] قرار ندهيد.»
توحيد در خالقيت
يعني تنها خالق مستقل در عالم يکي است و هر کس غير از او، در خالقيّتش محتاج به اذن و مشيّت اوست و کسي بدون اراده او کاري انجام نميدهد. ولي اين اراده و مشيت الهي با اختيار بنده ناسازگاري ندارد؛ زيرا اراده الهي بر اين تعلّق گرفته که بندگان با اراده و اختيار خود اعمالشان را انجام دهند.
خداوندمتعال ميفرمايد: (قُلِاللَّهُ خالِقُ کُلّشَيْءٍ)؛ [1] «بگو خداوند خالق هرچيز است.»
همچنين در جايي ديگر ميفرمايد: (هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ و اْلأَرْضِ)؛ «آيا خالقي غير خداوند وجود دارد که در آسمان و زمين به شما روزي دهد؟.»
توحيد در ربوبيت
يعني تنها تربيت کننده و مدبّر شئون عالم و خلقت اشياء و هدايت کننده آنها به سوي اهدافشان به صورت مستقل، خداوند متعال است و هر کس ديگر که شأني از شئون تدبير را دارد، به اذن و اراده و مشيّت الهي است.
خداوند متعال ميفرمايد: (الْحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ الْعالَمينَ)؛ «حمد و ستايش مخصوص خداوندي است که تربيت کننده عالميان است.»
در جايي ديگر ميفرمايد: (قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغي رَبّاً وَهُوَ رَبُّ کُلِّ شَيْءٍ)؛ «بگو آيا غير خدا را به عنوان پروردگار خود طلب نمايم؛ در حالي که او پروردگار و تربيت کننده هر چيزي است.»
اين منافات ندارد که برخي افراد؛ امثال ملائکه تدبير برخي از امور را از جانب خداوند به دست گرفته باشند، همانگونه که خداوند درباره آنان ميفرمايد: (فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً).
توحيد در عبادت
يعني عبادت و پرستش مخصوص خداوند متعال است. خداوند متعال در آيات بسياري به اين نوع از توحيد اشاره کرده است؛ از جمله:
الف) (وَقَضي رَبُّکَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِيّاهُ)؛«و حکم کرده پروردگار تو اين که غير او را عبادت نکنيد.»
ب) (قُلْ يا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلي کَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَبَيْنَکُمْ أَلّا نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَيْئاً وَلا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ)؛«اي اهل کتاب! بياييد از آن کلمه حقّ که ميان ما و شما يکسان است پيروي کنيم که به جز خداي يکتا هيچ کس را نپرستيم و چيزي را شريک او قرار ندهيم و بعضي، برخي را به جاي خدا به ربوبيت تعظيم نکنيم.»
ج) (وَلَقَدْ بَعَثْنا فِي کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ)؛«و همانا ما در ميان هر امّتي پيغمبري فرستاديم تا به خلق ابلاغ کنند که خداي يکتا را بپرستيد و از بتان و فرعونيان دوري کنيد.»
با توجّه به تأکيدهاي قرآن بر توحيد در عبادت بجاست که در ارکان اين نوع توحيد بحث کنيم؛ زيرا عمده اختلاف مسلمانان با وهابيان در اين نوع از توحيد است.
ادامه دارد.................................