|
با وجود اختلاف نظرى كه در مسلكهاى كاتوليك، ارتدكس و پروتستان مشاهده مىشود اما مسأله تثليث در همه اين مسلكها وجود دارد به نحوى كه مهمترين شاخصه دين مسيحى را بايد در اين امر جستجو كرد و محور تعاليم اين دين به شمار آورد. علی گلایری(1) در این مقاله ابتدا نظريه تثليث را در عهد جديد بررسى نموده سپس به منشأ آن پرداخته كه آيا از تعاليم عيسى مسيح است يا بر اثر مرور زمان از ناحيه عقايد اديان غيرآسمانى وارد اين دين شده است. در حالى كه نه با عقل سازگار است و نه موافق با تاريخ و تعليمات مسيحيت و قرآن كريم نيز آن را به صراحت رد مىكند.
بحث از خداوند در آيين مسيحيت با مسأله تثليث گره خورده است و با وجود مسلكهاى متفاوتى چون كاتوليك، ارتدوكس و پروتستان در اين دين، مسأله تثليث ـ اين كه خداوند در عين يكى بودن مركب از سه چيز است به نام پدر، پسر و روح القدس ـ در همه اين مسلكها به چشم مىخورد؛ به گونهاى كه مهمترين شاخصه دين مسيحى را مىتوان در اين امر جستجو نمود و همين مسأله ـ اعتقاد به تثليث ـ اين دين را از اديان ديگر متمايز مىكند؛ چرا كه در هيچ دين آسمانى، چنين عقيدهاى به چشم نمىخورد. از طرف ديگر مسأله تثليث محور تعاليم دين مسيحى است. جان ناس در كتاب «تاريخ جامع اديان» در اين باره مىنويسد:
«سرگذشت مسيحيت، تاريخ ديانتى است كه از عقيده به تجسم الهى در جسد شارع و بانى آن ناشى شده....سراسر تعاليم نصارى، در اطراف ايمان به اين قضيه دور مىزند كه شخص عيسى روشنترين ظهورى از ذات الوهيت است؛ امّا اين دين كه با عقيده به تجسم الهى آغاز مىشود منقلب گرديده و در طى تحولات گسترده، جنبه بشرى پيدا كرده و بشريت با همه اميال و با همه ضعفها و قصورها، در آن متجلى شده است.»(2)
نكته قابل تأمل آن كه، گرچه تثليث، محور تعاليم دين مسيحى است، ولى در تفسير آن، اتفاق راى وجود ندارد و سرّ اين اختلاف را مىتوان در تبيين تثليث، در عهد جديد جستجو نمود زيرا در اين زمان، در تفسير و تبيين تثليث، وحدت نظر وجود ندارد، كه در ادامه بدانها اشاره خواهد شد.
از اين رو لازم است ابتدا نظريه تثليث را با توجه به عهد جديد تبيين نموده، آنگاه آن را مورد بررسى قرار داد؛ سپس مشخص كرد كه آيا مسأله تثليث برانگيخته از تعليمات عيسى مسيح است، يا آن كه بر اثر مرور زمان، اين دين دچار تحريف شده و اين عقيده بر گرفته از عقايد اديان غير آسمانى است كه وجود داشتند و به عنوان دين عيسى مسيح عرضه شده است؟
1ـ تبيين نظريه تثليث
الف ـ نظريه تثليث:
فرشته از آسمان به مريم، مادر عيسى كه در عقد يوسف بود پيام داد: «روح القدس بر تو نازل خواهد شد و قدرت خدا بر تو سايه خواهد افكند؛ از اين رو آن نوزاد مقدس بوده و فرزند خدا خوانده خواهد شد»(3) «و آن گاه مريم قبل از ازدواج با يوسف بوسيله روح القدس آبستن شد»(4) و «زمانى كه عيسى مسيح تقريبا سى ساله شد به دست يحياى تعميددهنده، غسل تعميد يافت»(5) و «در همان لحظه كه عيسى از آب بيرون مىآمد، آسمان باز شد و يحيا، روح خدا را ديد كه به شكل كبوترى پايين آمده و بر عيسى قرار گرفت. آنگاه ندايى از آسمان در رسيد: كه اين است پسر حبيب من، كه از او خشنودم»(6)
«آن گاه روح خدا، عيسى را به بيابان برد تا در آنجا شيطان او را وسوسه و آزمايش كند و عيسى در آن زمان براى مدت چهل شبانه روز روزه گرفت؛ سپس در آخر بسيار گرسنه شد؛ در اين حال شيطان به سراغ او آمد و او را وسوسه كرد....سپس شيطان او را به قله كوه بسيار بلندى برد و تمام ممالك جهان و شكوه و جلال آنها را به او نشان داد و گفت: اگر زانو بزنى و مرا سجده كنى، همه اينها را به تو مىبخشم. عيسى به او گفت: دور شو اى شيطان، زيرا مكتوب است كه خداوندِ خداى خود را سجده كن و فقط او را عبادت نما. آن گاه ابليس او را رها كرد و اينك فرشتگان آمده، او را پرستارى مىنمودند.»(7)
به اين صورت مسيحيت معتقد شد كه خدا يكى است و در عين يكى بودن از سه چيز تشكيل شده است: به نامهاى پدر، پسر و روح القدس.(8)
يعنى خداى واحد، خود را در سه شخصيت ـ پدر، پسر و روح القدس ـ آشكار كرد.(9)
پس در نگاه مسيحيت، حضرت عيسى مسيح، از نسل داوود است از جهت جسد و بدن؛ آن گاه نيروى روح القدس در وى حلول كرد و او را فرزند خدا واله متجسد نمود.(10)
جان هيك، متكلم نامدار مسيحى مىنويسد:
«در مسيحيت، خدا به عنوان خدا و پدر و سرور ما عيسى مسيح شناخته شده است و به عنوان وجودى تعريف گرديده است كه تعاليم عيسى در باب اوست. وجودى كه عيسى در ارتباط با او زيست كرد و پيروان و شاگردانش را به داشتن رابطه با او آشنا كرد موجودى كه عشق و محبتش نسبت به ما، در كره خاكى در حيات عيسى تجسم يافته است، خلاصه آن كه خداوند، آفريننده متعالى است كه به اعتقاد مسيحيان خود را در عيسى مسيح آشكار گردانيده است»(11)
ب ـ رابطه پدر، پسر و روح القدس
نكتهاى ديگر كه در بحث تثليث مطرح است، كيفيت ارتباط اين سه چيز است. اين كه با وجود يكى بودن آيا هر يك وجود مستقلى از ديگرى دارند و يا اين كه مجموعه اين سه، يك امر واحد را تشكيل مىدهند؛ و يا سه چيز جلوهاى از يك امر هستند؟ آنچه از عهد جديد بر مىآيد اين است كه خداى پدر(12) در آسمان است و خداى پسر در زمين(13) و روح القدس به عنوان نيروى فعال(14) و به عنوان مخترع و مبدع حيات(15) رابط بين اين دو است. ضمن آن كه خداى پدر، بزرگتر از پسر بوده(16) و عيسى مسيح پسر و نخستين مخلوق او است،(17) با اين حال، عيسى مسيح صورت خداى ناديده است، نخست زاده تمام آفريدگان؛ زيرا در او همه چيز آفريده شده است.(18)
بنابراين، هر كدام ضمن آن كه داراى وجود مستقل هستند با هم ارتباط تنگاتنگى دارند؛ به گونهاى كه عيسى مسيح خداست و روح القدس، تنها واسطه بين آنهاست.
مرحوم علامه طباطبايى رحمهالله در تفسير شريف الميزان، با توجه به اصحاح اول و هشتم و چهاردهم انجيل يوحنا و اصحاح دوازدهم از انجيل مرقس، رابطه بين سه اقنوم را چنين بيان مىكند:
«محصل كلامشان در اين باب ـ اگر چه به يك جمع بندى معقول نمىتوان دست يافت ـ چنين است: ذات، جوهر واحديست كه داراى سه اقنوم است و مراد از اقنوم صفتى است كه ظهور شى و تجلى آن را نشان مىدهد بدون آن كه صفت غير از موصوف باشد و اقانيم ثلاثه عبارتند از: اقنوم وجود و اقنوم علم كه كلمه است و اقنوم حيات كه روح است. ابن كه كلمه است و اقنوم علم، از نزد پدر كه اقنوم وجود است نازل شده به همراه روح القدس كه اقنوم حيات است كه اشيا بوسيله آن موجود مىشوند.»(19)
ج ـ سرّ حلول خدا در مسيح
نكته سوم در مسأله تثليث، علت حلول خداوند در عيسى است؛ كه چرا چنين امرى تحقق يافته است؟ مسيحيت معتقد است با توجه به گناهى كه حضرت آدم مرتكب شد تمام بشر آلوده به گناه شدند يعنى: اين گناه آنقدر شديد بود كه تمام نسل بشر را آلوده كرد و براى نجات بشر از اين گناه چارهاى نبود جز آن كه خدا، خود به صورت انسان در آيد تا بدين وسيله توسط مردم كشته شود و به همين دليل روحالقدس، به صورت كبوتر بر عسيى مسيح نازل شد و در وى حلول كرد؛ عيسى توسط مردم كشته شد و براى همين ـ با «فدا» شدن عيسى مسيح ـ تمام مردم از گناه نجات پيدا كردند، مشروط بر آن كه به عيسى مسيح ايمان بياورند. بنابراين مهمترين عامل تثليث را در مسأله فدا مىتوان جستجو نمود.
در سير حكمت در اروپا آمده است:
«مسيحيان، اقانيم سه گانه را در عرض هم و مقرون به يكديگر مىدانند...و معتقدند كه چون بشر گنهكار، از درگاه احديت رانده شد و نفوس بنى آدم هبوط كرد و دچار حرمان گرديد، خداوند كه خير و لطف محض است، فرزند خود را جسميت داد و به صورت آدمى ـ حضرت عيسى ـ در آورد تا دستگير نوع بشر و فدايى آنها شود و نفوس ايشان را از هلاكت رهايى بخشد و باز خريد نمايد. پس نجات مردم، به ايمان به حضرت عيسى است.»(20)
داستان مسأله فدا در عهد جديد چنين است: «خطاى آدم و فيض مسيح: بوساطت يك آدم، گناه داخل جهان گرديد و به گناه، موت. و اينگونه موت بر همه مردم طارى گشت...به خطاى يك شخص، بسيارى مردند... . پس همچنان كه به يك خطا، حكم شد بر جميع مردمان براى قصاص، همچنين به يك عمل صالح بخشش شد بر جميع مردمان، براى عدالت حيات؛ زيرا به همين قسمى كه از نافرمانى يك شخصى، بسيارى گناهكار شدند، همچنين به اطاعت يك شخص، بسيارى عادل خواهند گرديد... بوساطت خداوند ما، عيسى مسيح.»(21) بنابراين، آدم با گناه خود موجب مرگ بسيارى شد؛ اما عيسى مسيح از روى لطف، سبب آمرزش گناهان بسيارى گشت و در غلاطيان آمده است:
«مسيح ما را از لعنت شريعت فدا كرد چون كه در راه ما لعنت شد چنان كه مكتوب است، ملعون است هر كه بردار آويخته شود.»(22) «به نظر آكونياس، گناهى كه ما با آن زاده شدهايم بر ما سه اثر بر جاى مىگذارد: نخست، روح ما را آلوده مىسازد، ما تمايل فطرى به گريز از خدا داريم... دوم، ما اسير شيطانزاده شدهايم يعنى: علاوه بر آن كه خود، تمايلى فطرى به كردار و پندار ناشايست داريم شيطان هم مىتواند با قدرت در ما نفوذ كند و سر انجام آن كه، گناه ما (هم گناه جبلىمان و هم گناهانى كه مرتكب شدهايم) در خور كيفر است... و تنها حكم در خور آن، كيفر ابدى است. يا به بيان سادهتر، كيفر ابدى دَينى است كه ما بايد به دليل گناهمان به خدا بپردازيم... مطابق تلقى آكونياس، مشكل اين است كه هيچيك از ما نمىتواند دَيْنى را كه به علت گناهمان بر ذمه داريم ادا كند... تنها راه اين بود كه خداوند، اين دَيْن را ادا كند. وى اين كار را از طريق رنج و مرگ مسيح انجام داد.»(23)
بنابراين براى نجات بشريت از اثرات ناشى از گناه نخستين، چارهاى جز رنج و درد مسيح نبود و چون بشر قادر به انجام اين دَيْن نبود؛ خداوند خود براى رهايى بشريت، در عيسى مسيح حلول نمود تا با رنج كشيدن و به دار آويخته شدن، مردم را از دَيْن نجات دهد.
پس عيسى مسيح داراى دو بعد است: يكى بعد الهى، كه صاحب دين محسوب مىشود؛ چون بشر با گناه نخستين و همين طور گناههاى بعدى، از خداوند دور شد و اين خود دين بزرگى را بر گردن بشر انداخت و از آنجا كه بشر توان پرداخت اين دين را نداشت مديون الهى واقع شد. بعد ديگر آن كه، چون بشر خود از عهده اداى دين بر نمىآمد، خداوند در عيسى مسيح تجسد پيدا كرده تا دين را ادا كند: يعنى خداوند، خود دَيْن مردم به خود را تقبل كرد و خود آن را ادا نمود؛ آن هم بوسيله زجر كشيدن و به دار آويخته شدن تا ديگر مردم، بدهكار خداوند نباشند و از اين دَيْن الهى نجات يابند.
نتيجه آن كه مسيح، لعنتى كه بر اثر گناه آدم به مردم سرايت كرد را به خود گرفت و به اين صورت در راه مردم فدا شد. نكته قابل توجه آن كه آيا خداوند نمىتوانست بوسيله پيامبران ديگر مسأله فدا را انجام دهد و چارهاى نبود جز آن كه خود، بصورت بشر در آمده و توسط مردم كشته شود؟ به سخن ديگر: چرا با خلقت موجودى با روال طبيعى چنين كارى را صورت نداد؟
مسيحيت معتقد است با وجود آلوده شدن بشر، زايش طبيعى دچار انحراف شد، به همين دليل مىبايست با زايش روحانى، خلقت تازهاى را شروع كند.
«خدا با زايش روحانى، خلقت تازهاى را شروع كرد. نوع بشر بواسطه خلقت، هستى يافت؛ اما نژاد الهى از طريق زايش روحانى آغاز شد....خدا نمىتوانست از طريق ابراهيم، موسى يا يكى از انبيا كه از طريق خلقت طبيعى به دنيا آمدند اين كار را بكند؛ چرا كه آنها عضوى از آفرينش سقوط كرده بودند. خدا از راه زايش روحانى خلقت تازه را شروع كرد و اين امر بواسطه پسر يگانهاش محقق شد.»(24)
بنابراين، اين آلودگى چون اصل انسان را آلوده ساخت، تمام انسانها بدون استثنا حتى انبيا نيز به اين گناه آلوده شدند. از اين رو سيرى كه هستى در پيش گرفته بود، دچار انحراف و آلودگى شد. به همين دليل، مىبايست چارهاى انديشيده شود تا اشرف مخلوقات، از اين ورطه سقوط، نجات يابد و نجات بشر ممكن نبود مگر بوسيله فرستادن يگانه پسر خدا؛ در غير اين صورت امكان آشتى بين خدا و انسانها وجود نداشت.
از اين رو، در دوم قرنتيان آمده است:
«همه چيز از خدا، كه ما را بواسطه عيسى مسيح با خود مصالحه داده و خدمت مصالحه را به ما سپرده؛ يعنى اين كه خدا در مسيح بود و جهان را با خود مصالحه داد.»(25)
بنابراين تنها راه نجات، ايمان به عيسى مسيح است كه از راه روحانى به وجود آمد و گرنه هر راهى كه باشد ـ گرچه به انبيا ختم شود ـ دچار انحراف خواهد بود پس:
«تنها يك خدا هست و بين خدا و آدميان تنها يك متوسطى است: يعنى انسانى كه مسيح عيسى باشد كه خود را در همه فدا داد، شهادتى در زمان معين.»(26)
2ـ چگونگى رسوخ تثليث در مسيحيت
شكى نيست كه حضرت عيسى مسيح(ع) به عنوان پيامبر، از سوى ذات اقدس الهى مبعوث شده است و روشن است چنين انسانى كه خود را رسول خدا مىداند ادعاى خدايى نمىكند و اين كه عيسى مسيح فرستاده خداست مورد تاييد عهد جديد است. به عنوان نمونه در انجيل يوحنا آمده است:
«خدا از شما مىخواهد كه به من كه فرستاده او هستم ايمان بياوريد.»(27)
همين طور در آن كتاب تصريح شده است كه عيسى مسيح آمده است تا آنچه خدا خواسته است را انجام دهد نه آنچه كه خود مىخواهد:
«من از آسمان نزول كردم، نه تا به اراده خود عمل كنم بلكه با اراده فرستنده خود»(28)
بنابراين بحث الوهيت عيسى مسيح بعيد است از اول مطرح بوده باشد؛ بلكه به شهادت تاريخ، اول بار توسط پولس رسول مطرح شده است. جان ناس در اين باره مىنويسد:
«او ـ پولس ـ رجعت عيسى را به نحو ديگرى تفسير كرد و اظهار داشت عيسى مسيح موجودى است آسمانى كه طبيعت و ذاتيت الوهى دارد؛ ولى خود تنازل فرموده و صورت و پيكر انسانى را قبول كرده است.»(29)
بدين سان بحث الوهيت عيسى، آرام آرام وارد عرصه دين مسيحى شد و جالب آن كه اناجيل اربعه نيز در اين باره ـ حلول خداوند در عيسى مسيح ـ همداستان نيستند و به بيان جان ناس در كتاب تاريخ اديان:
«در انجيل مَرُقس، اثرى از اصل تجسم الهى در پيكر عيسى و از اصل ازليت ـ وجود قبل از خلقت ـ عيسى بر طبق مبادى كه پولس بعدها وضع كرد، ديده نمىشود؛ اما در انجيل متى و لوقا از اين مرحله، بالاتر از مرقساند و زمينه را براى اعتقاد به تجسم ربوبيت در پيكر عيسى مسيح آماده مىكنند.»(30)
بنابراين آن چه به عنوان منابع مسيحيت در اعتقاد به الوهيت عيسى مسيح ذكر مىشود، عهد جديد است؛ كه متشكل از 27 كتاب و انجيل است كه چهار انجيل و بقيه نامهها مخصوصا از پولس رسول است كه به طور قطع در زمان عيسى مسيح نوشته نشده است؛ بلكه بعد از وى به رشته تحرير در آمده و به سهو و غلط آن را به عيسى مسيح نسبت دادند(31). از اين رو عقيده به تثليث نيز از مسائلى است كه به اشتباه به حضرت عيسى نسبت داده شده است.
جان هيك متكلم نامدار مسيحى مىنوسيد:
«دو نفر از همكارانم در دانشگاه بيرمنگام كه به تدريس عهد جديد و مكتوبات اوليا و قدسيان مسيحيت مشغول بودند، در خلال مطالعات تاريخى خود به اين نتيجه دست يافتند كه اين فكر كه عيسى مسيح(ع) تجسم و تجسد خداوند و يا اولين شخص از يك تثليث الهى است كه به زندگى انسانها روى كرده است، از ساختههاى كليساست كه از مضامين و دستمايههاى سنتهاى دينى يهودى و يونانى الهام گرفته است. موضوعات و دستمايههايى كه مشابه آنها را در ساير تعابير تفكر دينى در مديترانه عهد باستان نيز مىبينيم.»(32)
بايد توجه داشت اديان گذشته آريايى مصرى و رومى و هندوها داراى سه خدا بودند كه هر يك از آنها وظيفه خاصى بر عهده داشتند: يكى از آسمان نگه دارى مىكرد و ديگرى مواظب زمين بود و سومى عطايا و بخششهاى موجودات را بر عهده داشت.
جان ناس مىنويسد:
«آريايى نژاد قديم و يونانيها و روميها، به سه خدا معتقد بودند كه آنها عبارتند از: خداى پدر «ديوس بيتار»... كه نزد همه ملل خداى آسمان شمرده مىشد، دوم، خداى مادر كه به هندى او را «پربتيوى ماتار»، خداى زمين يا «گاياماتر» يونانيان است و سوم، خداى ميترا، كه ايرانيان او را «ميترا» يا «مهر» مىگويند كه نزد همه، اين اله، بخشنده و جواد است.»(33)
اين افكار ـ پرستش سه خدا ـ براى اولين بار توسط پولس يهودى كه از دشمنان سرسخت مسيحيت به شمار مىرفت به گونهاى كه مسيحيان را به بدترين وضع شكنجه مىداد و ناگهان مدعى شد عيسى بر او تابيد و مسيحى شد(34)، وارد دين مسيحيت گرديد.
فليسين شاله مىگويد:
«با تركيب طريقه عرفانى شرقى و مسيح موعود، يهوديان و افكار يونانى و همگان گرايى روحى، دين مسيح نمايان مىگردد. شخصيت تصورى عيسى، تركيبى از عقايد ساميان و مردم اژه و اهالى آسياست. به گفته ماسون اورسل، يهوه در دين مسيح، بدون واسطه،نقش پدر خدا را دارد و عيسى پسر خدا، آن دسته از خدايانى را نشان مىدهد كه براى نجات بشر رنج مىبرند و مردم اژه و مصر و سوريه از آن پيروى مىكنند. اين دين طرفدار نوعى واحد پرستى و يكتا پرستى است كه خدا را سرآغاز جامعه قرار مىدهد و بشر را بوسيله پسر خدا (عيسى مسيح) با خدا مربوط مىسازد.»(35)
بنابراين، اعتقاد به سه خدا، مطلبى نيست كه از سوى عيسى مسيح القا شده باشد؛ بلكه از قرن پنجم ميلادى بر اثر افكار وارداتى و اختلاط مسيحيت با اديان شرقى و فلسفه، به جاى خداى سه گانه گذشته، «نروبىتر»، «زنون» و «نرو»، خداى سه گانه جديد جايگزين آن شده است.(36)
قرآن كريم به عنوان تنها كتاب دست نخورده آسمانى، مسأله تثليث و اين كه عيسى مسيح فرزند خداوند است و از اين طريق منسب خدايى پيدا مىكند را بر گرفته از امتهاى گذشته مىداند:
«وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِوءُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُوءْفَكُونَ»
يعنى: انصارى گفتند كه مسيح پسر خداست و اين سخنان را كه بر زبان مىرانند خود را به كيش كافران مشرك نزديك و مشابه مىكنند. خداوند آنها را هلاك كند چرا آنها بخدا نسبت دروغ مىدهند.(37)
نتيجه آن كه مسأله تثليث، بر اثر تحريف، وارد دين مسيحى شده است و اين، مطلب تازهاى نبود؛ بلكه در امتهاى مشرك پيشين وجود داشت و در دين مسيحيت اسامى خدايان سهگانه، تغيير پيدا كرد و با رجوع به تاريخ، انطباق اين افكار با افكار مشركين به خوبى آشكار مىگردد.(38)
3ـ بررسى نظريه تثليث
با توجه به آنچه گذشت نظريه تثليث را مىتوان در امور ذيل خلاصه نمود:
الف ـ خداوند، در عين يكى بودن متشكل از سه اقنوم است، به نام پدر، پسر و روح القدس.
ب ـ از آنجا كه حضرت آدم گناه كرد و گناه او موجب آلوده شدن تمام بشر گرديد، حضرت عيسى مسيح از راه زايش روحانى بوجود آمد ـ زيرا روال عادى زايش به خاطر اين گناه دچار انحراف شد ـ و خود را فدا نمود و لعنت مردم را به خود گرفت تا بشر از پليدى نجات يابد. پس هر كس به عيسى مسيح ايمان بياورد رستگار خواهد شد.
ج ـ مسيح، اله متجسد است كه به عنوان پسر خداوند توسط روح القدس لمس شده و خداوند در وى حلول نموده است. البته نظر آنها در مورد عيسى مسيح نيز مختلف است كه عبارتند از:
1. مسيح خداست. «اى خداوند اگر بخواهى مىتوانى مرا طاهر سازى»(39)
2. سه ذات وجود دارد كه عيسى مسيح سومى آنهاست:
«اما عيسى چون تعميد يافت فورا از آب برآمد كه در ساعت، آسمان بر وى گشاده شد و روح خدا را ديد كه مثل كبوترى نزول كرده بروى مىآيد. آنگاه خطابى از آسمان در رسيد كه: اين است پسر حبيب من كه از او خشنودم.»(40)
3. مسيح و مادرش حضرت مريم خدا هستند:
«در تثليث كاتوليكها، عيسى + مريم مقدس + يوسف نجار، جاى دارند.»(41)
4. مسيح پسر خداست:
«عيسى مسيح پسر و نخستين مخلوق و مطيع خداوند است.»(42)، «ابتدا انجيل عيسى مسيح پسر خدا...»(43)
5. عيسى مسيح فرستاده خداست:
«عمل خدا اين است كه به آن كسى كه او فرستاد ايمان بياوريد.»(44)
«مرا فرستاد تا شكسته دلان را شفا بخشم و اسيران را به رستگارى...موعظه كنم.»(45)
«نبىِ بزرگى در ميان ما مبعوث شده و خدا از قوم خود تفقد نموده است.»(46)
بررسى:
1. مهمترين مشكل طرفداران تثليث در اين است كه، از يك طرف اعتقاد به توحيد دارند و از طرف ديگر معتقد به سه خدا هستند؛ در حالى كه اديان مشرك چنين مشكلى ندارند؛ زيرا آنها گرچه به سه خدا اعتقاد دارند ولى براى هر يك ارزش خاصى قائل هستند؛ يكى را خداى آسمان، يكى را خداى زمين و ديگرى را خداى بخشنده مىدانستند بدون آنكه آنها را به يك وجود برگردانند، از اين رو دچار تناقض نمىشدند؛ اما از آنجا كه مسيحيت يك دين آسمانى است و حضرت عيسى مسيح در تعليمات خود، از خداى واحد سخن گفت، از يك طرف مىخواهد خداى يگانه را در نگاه خود حفظ كند و از طرف ديگر به سه خدا معتقد است، به همين سبب، دچار تناقض شديد شده است؛ زيرا نمىتوان باور كرد كه يك شى در عين يك چيز بودن سه چيز باشد و از آنجا كه نمىتوانستند به اين تناقض آشكار پاسخ دهند آن را سرّى از اسرار الهى مىدانستند، غافل از آن كه خداوندى كه خالق عقل و اعقل عقلاست، كارى بر خلاف عقل انجام نمىدهد.
به سخن ديگر: اسرار الهى شايد با عقل قابل درك نباشد؛ اما به معناى معارض بودن اين احكام با عقل نيست: يعنى عقل توان درك اين احكام را نداشته و نسبت به آن ساكت است، نه اين كه احكام دين با احكام بديهى عقل تعارض داشته باشد؛ زيرا عقل خود بخشى از شرع است و شرع نيز داراى دو منبع عقل و نقل است.(47)
بنابراين نمىتوان چنين گفت:
«بايد توجه داشته باشيم وقتى مىگوييم خدا واحد و يكتاست؛ اما از پدر و پسر و روح القدس تشكيل شده است، با اعتقاد به سه خدايى كاملاً فرق دارد...اين سه شخصيت الهى، در ماهيت و ذات كاملاً با يكديگر همانند و در قدرت كاملاً با هم برابر هستند... . اين نوع تركيب ـ تركيب از چند جز ـ در طبيعت فراوان است.»(48)
وجه نادرست بودن اين سخن در آن است كه اگر در قدرت و جلال برابر و همانند باشند، پس سه چيز مستقل هستند؛ زيرا برابرى و مساوات در يك شى با اجزا خودش معنا ندارد؛ بلكه وقتى دو شى با هم مقايسه مىشود گفته مىشود اينها با هم برابر هستند. پس در اين صورت سه امر متفاوت و مغاير از هم هستند و در اين صورت، تثليث عين قول به سه خدايى است و با آن هيچ فرقى ندارد؛ اگرچه در طبيعت، امور مركب فراوان يافت مىشود؛ اما در تركيبات طبيعى، نوعا اجزا، غير از خود مركب هستند. به عنوان مثال، آب كه يكى شى طبيعى است مركب از اكسيژن و هيدروژن است اما اكسيژن و همينطور هيدروژن، به تنهايى آب نيستند؛ بلكه مجموع آنها آب را تشكيل مىدهند.
در مسأله تثليث نيز اگر اين سه چيز ـ پدر، پسر و روح القدس ـ يك امر را تشكيل مىدهند، مانند يك تركيب طبيعى هستند كه يك «كل» داراى «اجزا» است پس در اين صورت هر كدام به طور مستقل يكى نيستند؛ بلكه مجموع آنها، يك چيز است و در اين صورت با هم برابر نخواهند بود و اگر گفته شود رابطه اينها رابطه «كل» با «اجزا» نيست؛ بلكه رابطه «كلى» با «جزئيات» است، در اين صورت يك شى است كه در هر سه جارى است و چيزى جداى از يكديگر نيستند. به بيان ديگر: يك موجود حقيقى محل انتزاع مفاهيم سه گانه است، كه اين، با سه وجود مستقل بودن منافات دارد.
بنابراين، يا بايد پذيرفت خداوند مركب از سه چيز است كه با اين ادعا ديگر وحدت خداوند قابل اثبات نيست؛ و يا اين كه خداوند يكى است ولى گاهى از آن به پدر و گاهى به پسر و گاهى به روحالقدس تعبير مىشود كه در اين صورت يك وجود است كه در خارج تحقق دارد و اين امور مفاهيمى هستند كه از وى انتزاع مىشوند مانند: مفاهيم ابوت، نبوت و زوجيت، كه از زيد به اعتبارهاى مختلفى انتزاع مىگردد و اين مفاهيم در خارج وجود مستقلى ندارند؛ بلكه تنها منشأ انتزاع دارند، كه در اين صورت با صرف نظر از صحت يا عدم صحت اين تعابير در مورد خداوند، بايد پرسيد چگونه مىتوان اين سخن را توجيه كرد كه خداوند پدر، در آسمان است و به وسيله روح القدس كه مانند كبوتر سفيدى در آمده و بر عيسى مسيح كه روى زمين است پيام آورد؟ آيا اين سخن جز به معنى تعدد است؟ از اين رو، اين سخن را نمىتوان با وحدت وجود آشتى داد. امرى كه انديشمندان مسيحى نيز نتوانستند جوابى براى آن پيدا كنند:
«به لحاظ تاريخى يكى از بنيادىترين اصول ايمان مسيحى، تجسد بوده است: يعنى اعتقاد به اين كه خداوند در شخص عيسى مسيح تبديل به بشر شده است. خصوصا اعتقاد بر اين بوده است كه عيسى مسيح هم كاملاً بشر بود و هم كاملاً خدا؛ اما بعضى از مؤمنان رفته رفته در وقوع خارجى تجسد ترديد كردند و حتى امكان وقوع آنرا قابل ترديد دانستند آيا يك شخص مىتواند كاملاً بشر در عين حال كاملاً خدا باشد؟ آيا براى يك شخص عاقل آگاه و زيرك تصديق اين آموزه ممكن است»(49)
نويسنده در ادامه گرچه جوابى از تامس موريس (1952) نقل مىكند؛ اما هم تامس موريس معتقد است:
«هدفش اثبات اين امر نيست كه عيسى مسيح در واقع كاملاً بشر و كاملاً خدا بود.»(50)
و هم نويسنده اعتقاد دارد:
«بدون شك آراى موريس منحصر به فرد و تأملانگيز است، البته از نظر كسانى كه معتقدند قدرت و علم محدود، يكى از اوصاف ذاتى موجود بشرى است براهين موريس وزن و اهميت چندانى ندارد.»(51)
البته اين سخن را به گونه ديگر نيز مىتوان تقرير نمود و آن اين كه، اگر خداوند يك وجود نامتناهى است چگونه در يك وجود متناهى يعنى عيسى مسيح حلول نموده است؟ آيا بعد از حلول نامتناهى مانده است يا متناهى شده است؟
خلاصه آن كه: اگر اين سه اقنوم با هم يك شى مركب را تشكيل مىدهند در اين صورت هر كدام به تنهايى وجود ندارند و اگر هر كدام مستقل هستند، در اين صورت سه چيز خواهند بود كه انشاء الله در صفحات بعد اين مطلب بيشتر روشن خواهد شد.
نكته ديگرى كه مىبايست مورد توجه قرار گيرد، موضوع فدا (قربانى شدن عيسى مسيح به خاطر گناهان مردم) است. به اين صورت كه عيسى مسيح، به خاطر مردم و به خاطر گناهى كه آنها مرتكب شدند مصلوب شد و اينبه معناى خريد لعنت مردم توسط عيسى مسيح است؛ زيرا «مكتوب است ملعون است هر كه بر دار آويخته شود»(52) حال پرسش اساسى اين است كه آيا مراد از لعن واقع شدن عيسى مسيح دور شدن از رحمت الهى است؟ و اين كه آيا وى مورد غضب واقع شده است؟ در اين صورت، اين كه خداوند خود را از رحمت خود دور كرده است و مورد غضب قرارداده است به چه معناست؟
«فدا، در لغت يعنى انسان مالى را در عوض آزادسازى اسيرى بپردازد»(53) و در اصطلاح آن است كه:
«آدمى اثر سوء و بدى را كه بواسطه عمل بر ملازم انسان يا يكى از متعلقات او شده با چيز ديگرى تعويض نمايد و بواسطه تعويض او را از رسيدن اثر سوء و زشت محافظت نمايد... به آنچه در اين مواقع به عنوان بدل عوض داده مىشود «فديه» يا «فداء» مىگويند. بنابراين «فداء» خود معاملهاى است كه در سايه آن حقِ سلطنتى را كه صاحب حق داشته با فدا دادن سلب نموده و نگذارند به شخص فدا داده شده ضررى برسد.»(54)
حال، آيا چنين امرى در مورد خداوند قابل پذيرش است؟
حقيقت آن است كه كسانى كه به چنين امرى معتقد شدند نتوانستند كيفيت ارتباط بين خداوند و اشيا را درك كنند و آنچه در مورد روابط بشرى مىدانند همان را به خداوند نسبت مىدهند؛ در حالى كه اين گونه نيست. از آنجا كه ذات اقدس الهى خالق همه اشياست ـ حتى عيسى مسيح(55) ـ همه چيز متعلق به ذات اقدس الهى است؛ بنابراين نمىتوان پذيرفت كه خداوند خود را از ملكيت خود سلب نمايد؛ زيرا ملك الهى حقيقى است و قابل سلب شدن نيست. به علاوه، نمىتوان پذيرفت كسى مرتكب گناه شود و تمام نسل بشر را به گناه آلوده سازد، آن گاه خداوند به خاطر نجات بقيه، شخص بىگناهى را مورد عذاب قرار دهد؟ جان هيك متكلم نامدار مسيحى مىنويسد:
«پدر زمين آشكارا نماينده پدر آسمانى است وقتى كه پسر خطاكار و گمراهش، توبه مىكند و به خانه برگردد، پدر نمىگويد چون من پدر عادى هستم نمىتوانم ترا ببخشم، مگر آن كه پسر ديگر را بكشم تا تاوان گناه تو نزد من باشد.»(56)
مرحوم بلاغى در كتاب شريف «الهدى الى دين المصطفى» مطلبى دارد كه به روشن شدن مطلب كمك زيادى مىكند. ايشان مىنويسند:
«و از شگفتيهاى مسأله فدا (يعنى قربانى شدن عيسى براى مردم) اين است كه نظر به گفته تورات «در بند 26 باب 27 تثنيه» به لعنت خدا گرفتار باد آن كسى كه احكام شريعت را بپا ندارد و به آنها عمل ننمايد» و در بند 13 باب 3 رسالت پولس به غلاطيان از وى چنين نقل شده است: «مسيح خود را فدا ساخت و ما را از لعنت تورات نجات داد؛ زيرا كه به جهت ما ملعون گرديد. چون در تورات نوشته شده كه هر آن كس كه به چوبه دار آويخته شود ملعون است...» آيا كسى حق ندارد كه از كيفيت معقول اين نجات دادن و قربانى شدن پرسش كند؟... و از چگونگى ملعون شدن مسيح براى مردم سؤال نمايد، يا آن كه به زعم ايشان مسيح پسر خدا و اقنوم و عنصر دوم خداست... و چه مناسبتى بين مصلوب شدن عيسى با مكتوبى است كه به آن اشاره شد. چه در بند 22 و 23 سفر تثنيه چنين آمده است: «و زمانيكه بر انسانى گناهى باشد كه كيفر آن اعدام است و كشته شود او را بر چوبه دارش بياويز پس مگذار لاشه او بر دار بماند بلكه همان روز دفنش كن؛ زيرا كه به دار آويخته شده از جانب پروردگار ملعون است پس زمين خود را پليد مساز.» خواننده عزيز، بنگر كه آيا دشمنان مسيح به وى بيش از مقدارى كه دوستانش فحش دادهاند ناسزا مىگويند و اگر بگويند مكتوبى كه پولس اشاره كرده اين نيست مىگوييم اينك تورات و انجيل هر دو در دسترس ماست، شما به ما بگوييد آن مكتوب كجاى تورات است؟»(57)
2. در نگاه مسلمانان به خصوص شيعه انبيا معصوم از هر گناه هستند و در جاى خود به اثبات رسيده است كه آنها مرتكب هيچ گناهى نمىشوند(58)، چه رسد به اين كه گناهى را مرتكب شوند كه تمام بشر را آلوده سازد.
علاوه بر آن، آنچه از حضرت آدم نازل شد، معصيت نبود بلكه تخلف از يك امر ارشادى بود(59) ـ مانند تخلف مريض از دستورات طبيب ـ در حالى كه عقاب به سر پيچى از امر مولوى بر مىگردد. دليل آن كه امر به حضرت آدم، امر ارشادى بود، اين است كه تا قبل از هبوط حضرت آدم به زمين بحث نبوت مطرح نبود؛ بلكه نبوت بعد از هبوط به زمين مطرح شد. به همين دليل اولين انسان ـ حضرت آدم ـ اولين پيامبر نيز هست و آنچه از طريق وحى به انبيا مىرسد بخش مولوى است كه تخلف از آن موجب عقاب است.
3. در اناجيل اربعه در موارد متعددى از دعا كردن حضرت عيسى مسيح در مقابل خداوند سخن به ميان آمده است،(60) كه خود بهترين گواه بر خدا نبودن عيسى مسيح است؛ زيرا در صورت برابرى در جلال، قدرت و خدا بودن هر دو، دعا كردن يكى در مقابل ديگرى معنا ندارد.
در مناظرهاى كه بين حضرت امام رضا عليهالسلام و جاثليق(61) روى داد حضرت فرمود: عيساى شما با همه خوبيهايى كه داشت يك ضعف داشت و آن اين كه كم روزه مىگرفت و كم نماز مىخواند. جاثليق ناراحت شد و گفت: او تمام شب بيدار بود و تمام روز روزه مىگرفت. حضرت فرمود: براى چه كسى روزه مىگرفت و نماز مىخواند؟ جاثليق ساكت شد.(62)
نكتهاى كه هرگز نمىتوان بدان پاسخ داد اين است كه عيسى مسيح را خدا مىدانند در حالى كه او را مخلوق خدا معرفى مىكنند؛ چگونه مىشود شخصى خود خدا باشد در عين حال مخلوق خدا نيز باشد. در اعمال رسولان آمده است:
«خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب خداى اجداد ما بنده خود، عيسى را جلال داد.»(63)
4ـ موضع قرآن كريم درباره مسأله تثليث
الف ـ قرآن كريم در يك بيان كلى، هر گونه فرزند داشتن خداوند را نفى مىكند و در بيان ديگر اين كه مسيح پسر خداوند باشد را نفى مىكند. مرحوم علامه طباطبايى رحمهالله در الميزان بيانى دارد كه خلاصه آن چنين است:
«قرآن كريم از دو راه عام و خاص، فرزند داشتن خداوند را نفى مىكند: يكى آن كه خداوند فرزند ندارد ديگر آن كه عيسى مخلوق است؛ اما اول اثبات اب و ابن، اثبات عدد است و در حقيقت اثبات كثرت است. اگر چه مىتوان وحدت نوعيه را تصور كرد مانند پدر و پسر در انسان كه انسانيت آنها يكى است، اگر وحدت الله فرض شود هر چيزى غير از خداوند مملوك او و محتاج به او هستند؛ پس ابن مفروض نمىتواند الله باشد و اگر قائل باشيم پسر هم مستقلاً خداست در اين صورت توحيد در خداوند باطل مىشود؛ اما دوم كه عيسى مخلوق است: حضرت عيسى در شكم حضرت مريم به صورت جنين رشد كرد و مانند هر زن ديگر او را وضع حمل نمود و او را بزرگ كرده و تربيت نمود و حضرت عيسى مسيح در بين مردم بود و با آنها زندگى مىكرد و هيچ داراى عقلى شك نمىكند چنين كسى انسان است و اگر انسان باشد مخلوق بوده و ديگر خدا نيست و اما انجام معجزه بدستش، يا تولدش بدون پدر، امور خارق العادهايست كه وجودش نادر است نه آن كه محال باشد.
در سوره مباركه مائده مىفرمايد: «مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الآْياتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنّى يُوءْفَكُونَ»(64) ذكر خوردن مسيح در بين ساير خصوصيات بشرى براى اين است كه بهترين وجه بر مادى بودن وى دلالت دارد؛ زيرا مسيح محتاج اكل است و احتياج، منافى با الوهيت است و كسى كه مىخورد و مىآشاميد نمىتواند خدا باشد و همين طور دعا كردن و عبادت حضرت مسيح، بىشك در مقابل خداست و عبادت حضرت عيسى بهترين دليل بر اين است كه او خدا نيست.»(65)
ب ـ اقوال چند گانهاى كه در مورد عيسى مسيح در عهد جديد مطرح شده است به جز يك مورد، بقيه موارد پنجگانه را نفى مىكند.
1. آن موردى كه تاييد مىكند، اين است كه عيسى مسيح پيغمبرى از پيامبران الهى و فرستاده خداوند است كه اين بحث در آيه 75 سوره مباركه مائده گذشت.
2. اما در مورد خدا بودن عيسى مسيح مىفرمايد:
«لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ يُهْلِكَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِي الأَْرْضِ جَمِيعاً وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الأَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»(66)
يعنى: همانا آنان كه گفتند خدا، همان مسيح بن مريم است كافر شدند. بگو: كدام قدرت مىتواند كسى را از قهر و قدرت خدا نگه دارد. اگر خدا بخواهد عيسى بن مريم و مادرش را و هر كه در زمين است همه را هلاك نمايد، آنچه در آسمان و زمين و بين آنهاست براى خداوند است و هر چه را بخواهد خلق مىكند و خداوند بر همه چيز (ايجاد و اهلاك) تواناست.
3. اما در مورد پسر خدا بودن عيسى مسيح مىفرمايد:
«وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِوءُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُوءْفَكُونَ»(67)
يعنى: نصارى گفتند: مسيح پسر خداست و اين سخنان را كه اينها بر زبان مىآورند خود را به مشركين پيشين نزديك مىكنند. خدا آنها را هلاك كند باز بر خدا دروغ مىبندند.
4. و در مورد اين كه سه اقنوم وجود دارد عيسى مسيح، روح القدس و خداوند، كه خداوند سومى آنهاست مىفرمايد:
«لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاّ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(68)
يعنى: و آنها كه به خداوند قائل شدند و گفتند خداوند سومى آنهاست كافر شدند در حالى كه جز خداى يگانه خدايى نخواهد بود.
5. در مورد خدا بودن عيسى مسيح و مادرش مىفرمايد: در روز قيامت از عيسى مسيح پرسيده مىشود آيا تو به مردم گفتى كه من خدا هستم و او جواب مىدهد خير.
«وَ إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُيُوبِ»(69)
يعنى: و زمانى كه خداوند به عيسى مسيح گفت: آيا تو مردم را گفتى كه من و مادرم را دو خداوند ديگر سواى خداى عالم اختيار كنيد؟ عيسى گفت: خدايا تو از شبيه و مثل منزهى و هرگز مرا نرسد كه چنين سخنى گويم چنانچه من اين را مىگفتم تو مىدانستى كه تو از اسرار من آگاهى و من از اسرار تو آگاه نيستم همانا تويى كه به همه اسرار غيب آگاهى.
نتيجه آن كه قول به تثليث نه با عقل سازگار است، نه موافق با تاريخ است و نه با تعليمات عيسى مسيح همخوانى دارد و قرآن كريم نيز، آن را به صراحت نفى مىكند.
پی نوشت:
1ـ محقق و نويسنده.
2ـ جان بى. ناس، تاريخ اديان، ترجمه اصغر حكمت، نشر پيروز، چاپ سوم، 1354، ص 382.
3ـ انجيل لوقا، باب، آيه 36 تذكر: از آنجا كه عهد جديد ـ تا آنجا كه بدان دست يافتم ـ داراى دو ترجمه قديم و جديد است و ترجمه قديم نيز داراى ويرايش قديم و جديد است و در اين ترجمهها اختلافات فراوانى به چشم مىخورد آنچه در اينجا آدرس داده مىشود از كتاب مقدس ترجمه قديم با حروف چينى و رسم الخط جديد چاپ اول 1996 از انتشارات ايلام مىباشد.
4ـ انجيل متى، باب 1، آيه 18.
5ـ انجيل لوقا، باب 3، آيه 23.
6ـ انجيل متى، باب 3، آيه 17ـ16 در نجيل لوقا، باب 3، آيه 22 آمده است: «تو پسر حبيب من هستى كه به تو خشنودم.» در انجيل يوحنا، باب 1، آيه 34 آمده است: «من ـ يحياى تعميد دهنده ـ ديده و شهادت مىدهم كه اين است پسر خدا.»
7ـ انجيل متى، باب 4، آيه 12ـ11.
8ـ انجيل متى، باب 28، آيه 19.
9ـ انجيل متى، باب 16، آيه 17؛ انجيل يوحنا، باب 1، آيه 1.
10ـ روميان، باب 3، آيه 5ـ1.
11ـ جان هيك، فلسفه دين، ترجمه بهزاد سالگى، نشر بين المللى الهدى، 1376، ص 257.
12ـ غلاطيان، باب 1، آيه 1.
13ـ انجيل متى، باب 22، آيه 41.
14ـ اعمال، باب 1، آيه 4.
15ـ هاكس، قاموس كتاب مقدس، نشر اساطير، 1377، ص 424.
16ـ انجيل يوحنا، باب 14، آيه 28.
17ـ افرنيتان، باب 11، آيه 3.
18ـ رساله پولس كوليان، باب 1، آيه 17ـ15.
19ـ سيد محمدحسين طباطبايى، الميزان، نشر دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1362، ج 3، صص 315ـ314.
20ـ محمدعلى فروغى، سير حكمت در اروپا، نشر صفى على شاه، چاپ پنجم 1376، ج 1، ص 98.
21ـ روميان، باب 5، آيه 12ـ21.
22ـ غلاطيان، باب 3، آيه 14.
23ـ مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد دينى، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، نشر طرح نو، چاپ دوم، 1377، صص 470ـ469.
24ـ اولد فرانك، خدا و نقشهاش براى بشريت :www.kelisanet.org/publish/nagsheh.htm .
25ـ دوم قرنتيان، باب 5، آيه 19.
26ـ اول تيمو تاوس، باب 2، آيه 6ـ5.
27ـ انجيل يوحنا، باب 13، آيه 1.
28ـ همان، باب 6، آيه 38.
29ـ جان بى. ناس، پيشين، ص 413.
30ـ همان، ص 418.
31ـ همان، ص 383.
32ـ جان هيك، پلوراليسم دينى، ترجمه عبدالرحيم گواهى، نشر تبيان، 1378، ص 32.
33ـ جان بى.ناس، پيشين، ص 93.
34ـ اعمال رسولان، باب 9، آيه 6ـ1؛ هاكس، پيشين، ص 228.
35ـ فليسين شاله، تاريخ مختصر اديان بزرگ، ص 104. به نقل از: مبلغى آبادانى، تاريخ اديان و مذاهب جهان، نشر حرّ،ج2، ص700.
36ـ ترابى، تاريخ اديان، صص 312ـ311. به نقل از: مبلغى آبادانى، پيشين، ج 2، ص 698.
37ـ توبه / 30.
38ـ براى اطلاع بيشتر ر.ك.: سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ج 3، صص 361ـ341.
39ـ انجيل متى، باب 8، آيه 2.
40ـ متى، باب 3، آيه 17ـ16. در لوقا، باب 1، آيه 36ـ34 چنين آمده است: «روح القدس بر تو خواهد آمد و قوت حضرت على بر تو سايه خواهد افكند از آن جهت آن مولود مقدس و پسر خدا خوانده خواهد شد».
41ـ ترابى، پيشين، ص 308. به نقل از: مبلغى آبادانى، پيشين، ص 698.
42ـ افرنيتان، باب، 11، آيه 3.
43ـ انجيل مرقس، باب 1، آيه 1.
44ـ انجيل يوحنا، باب 6، آيه 31ـ30.
45ـ لوقا، باب 4، آيه 18.
46ـ لوقا، باب 7، آيه 16.
47ـ در وصيت امام كاظم عليهالسلام به هشام بن حكم آمده است: خداوند داراى دو حجت ظاهرى وباطنى است كه ظاهرى شرع و باطنى عقل مىباشد. ر.ك.: علامه مجلسى، بحارالانوار، دارالوفاء، بيروت، ج 1، ص 137.
48ـ معناى تثليث در مسيحيت چيست؟ (از راديو ندا وابسته به كليسا).
49ـ مايكل پترسون و ديگران، پيشين، ص 464.
50ـ همان.
51ـ همان، ص 468.
52ـ فلاطيان، باب 2، آيه 14.
53ـ فيومى، المصباح المنير، نشر المكتبة العصريه، بيروت، چاپ دوم، 1420 ق.، ص 341.
54ـ سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ص 272.
55ـ اعمال رسولان، باب 3، آيه 13.
56ـ فلسفه دين، پيشين، ص 285.
57ـ محمدجواد بلاغى، اسلام آئين برگزيده، ترجمه سيد احمد صفايى، نشر آفاق، صص 281ـ280.
58ـ براى اطلاع از عصمت انبيا، ر.ك.: علامه حلّى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، مسأله سوم از مقصد سوم؛ سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ج 2، صص 144ـ138.
59ـ براى اطلاع بيشتر ر.ك.: سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ج 1، ص 137.
60ـ به عنوان نمونه: انجيل متى، باب 26، آيه 40ـ36.
61ـ مرحوم شهيد مطهرى معتقد است جاثليق معرب كاتوليك است. نبوت، نشر صدرا، ص 275.
62ـ علامه مجلسى، پيشين، ج 10، ص 303.
63ـ اعمال رسولان، باب 3، آيه 13.
64ـ مائده / 75: پسر مريم پيامبرى بيش نبود كه پيش از او نيز پيغمبرانى آمدهاند و مادرش هم زنى راستگو و با ايمان بود و هر دو به حكم بشر بودن، غذا تناول مىكردند. بنگر ما چگونه آيات خود را روشن بيان مىكنيم و بنگر آنها چگونه به خدا دروغ مىبندند.
65ـ سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ج 2، صص 290ـ287.
66ـ مائده / 17.
67ـ توبه / 30.
68ـ مائده / 73.
69ـ مائده / 116. تعداد مشاهده :219 | ارسال به دوست
|
- لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
- درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
- لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
- فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
- به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
|
Host By : IraniNic.com -IraniNic.com |